این روزها که جرات دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم !
بگذار دست کم ، گاهی تو را به خواب ببینم !
بگذار در خیال تو باشم !
بگذار . . .
بگذریـم ! . . .
.

آنقدر فریادهایم را سکوت کرده ام که اگر به چشمانم بنگری کر میشوی
.

تا که بودیم نبودیم کسی

کشت مارا غم بی هم نفسی

تا که خفتیم همه بیدار شدند

تا که مردیم همگی یار شدند 

قدر آن شیشه بدانید که هست

نه در آن لحظه که افتاد و شکست...